شب های تنهایی

خرید بک لینک

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

شب های تنهایی...

ما را در سایت شب های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 7:53

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

شب های تنهایی...

ما را در سایت شب های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 7:53

دیشب به لطف حرفای نیش دار یه بنده خدایی بعد مدتها گریه کردم،اونم منی که خیلی چیزا برام عادی شده بود و خیلی روحیه م سخت شده بود و خیلی از اتفاقات دیگه اشکمو در نمیاوردن...یادم نمیاد قبل دیشب چرا و کِی گریه کرده بودم...حتی واسه ازدواج کسی که خیلی خاص دوسش داشتمم گریه نکردم...ولی دیشب وقتی دیدم دم دستی و تو دست و پا و مسخره و از این حرفام خیلی دلم شکست.وقتی گفت اگر منو آدم ضعیف و کوچیکی فرض کردی ک با نبود آدما فسیل شم و بپوسم ،برو آدمای مثل خودتو پیدا کن.خیلی بیشتر دلم شکست...تقصیر من چیه که یه آدم مث خودم نمیتونم پیدا کنم ک محبت و عاطفه حالیش باشه که بفهمه چجوری ابراز محبت کنه.باید یه راهی پیدا کنم...باید بشم مث همه آدمایی که اطرافم هستن...اول که زیادی نباشم واسه کسی ک زیادی کنم و دلشون رو بزنم.دوم که مسخره و تو دست و پا نباشم.سوم که به هیشکی محبت نکنم.اصن یه آدم بی عاطفه و بی محبت بشم.مث خیلی ها محبتم زبونی باشه نه دلی.باید هم رنگ جماعت شم تا رسوا نشم...چقدر نیست کسی که از جنس خودم باشد و یک من همیشه اینجا درد میکشد...به لطف آدمای اطرافم یه ملیحه ی دیگه میشم... نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶ساعت 15:19 توسط سکوت| | شب های تنهایی...

ما را در سایت شب های تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 7:53

صفحه بندی